Sunday, August 2, 2009

Some proverb (English & Persian )

  • ترجمه: «کارگر بی‌مهارت، ابزار کارش را مقصر می‌داند.»
    • متراف فارسی: «عروس نمی‌توانست برقصد، می‌گفت زمین ناهموار است.»
  • "A bird in the hand is worth two in the bush."
  • ترجمه«یک پرنده‌ در دست، بهتر از دوتا روی درخت است.»
    • مترادف فارسی: «سرکه نقد به از حلوای نسیه.»
  • "Absence makes the heart grow fonder."
  • ترجمه: «دوری باعث علاقمندی می شود.»
    • مترادف فارسی: «دوری و دوستی.»
  • "A cat may look at a king."
  • A merry heart makes a long life."
  • ترجمه: «دل‌شاد بودن، عمر انسان را طولانی می‌کند.»
  • A miss by an inch is a miss by a mile.
  • ترجمه: «لغزش در عمل چه یک اینچ، چه یک مایل.»
  • "A penny saved is a penny earned." منسوب به فرانکلین
  • ترجمه: «هر پول سیاهی که پس‌انداز شود، سودی است که کسب شده است.»
    • مترادف: «قطره قطره است وانگهی دریا»
  • "A person is known by the company he keeps."
  • ترجمه: «شخص به اطرافیانش شناخته می شود»
    • مترادف فارسی: «تو اول بگو با کیان دوستی// پس‌آنگه بگویم که تو کیستی» سعدی
  • "A picture is worth a thousand words."
  • ترجمه: «تصویر از هزاران جمله گویاتر است»
  • Barking dogs seldom bite."
  • ترجمه: «سگی که پارس می‌کند، به ندرت گاز می‌گیرد»
    • مترادف فارسی: «سگ لاینده، گیرنده نباشد»
  • "Be careful what you wish for, you might just get it."
  • ترجمه: «چیزی را که برای دیگران آرزو می‌کنی ممکن است نصیب خودت شود»
  • "Beauty is in the eye of the beholder."
  • ترجمه: «زیبایی در چشم بیننده است»
    • مترادف فارسی: «علف به دهن بزی شیرین است»
  • "Beauty is only skin deep, but ugly goes straight to the bone."
  • ترجمه: «زیبایی سطحی است اما زشتی تا استخوان نفوذ می‌کند»

Saturday, August 1, 2009

Short Story (English)

Man Injured at Fast Food Place

A 79-year-old man was slightly injured on Saturday while waiting in his brand new convertible in a drive-through lane at Burger Prince restaurant. Herman Sherman of Northville suffered a mild burn about 9:00 p.m. when a young female employee accidentally spilled a cup of coffee into his lap. Sherman said the coffee was hot but not scalding.

He refused medical aid, saying the only problem was the stain on his slacks, but it would wash out. He was given a fresh refill. Before Sherman drove off, the restaurant manager, John Johnson, gave him two free gift certificates--one for an extra-large coffee and one for the restaurant's newest sandwich, the McRap.

The employee, who was a new hire, was let go later that evening. She was quite upset. She said she would probably sue Burger Prince for letting her go. She said it was the man's fault for ordering something that she might be able to spill.

Friday, July 31, 2009

Nice story

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت بیایید یك بازی بكنیم مثل قایم باشك.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی كه کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع كرد به شمردن .. یك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مركز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یك بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مركز زمین، یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه كرد تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگك مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست كشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او كور شده بود! دیوانگی گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه می توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كمكم كنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...